خوشحالیم برای شادی پیامبردرتولدگل دردانه اش زهرای اطهر
|
13:33 میلاد حضرت زهرا مبارک
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391به قلم: نجمه مولوی ™
13:18 سخنی با شما
شاید من آدمی ناحسابی هستم ویا اصلا شاید چیزی سرم نمی شود! حتی می شود این جوری هم گفت که چیزی ازدنیا نمیدانم و از مرحله پرتم. اما ازهرطرف به قضیه نگاه می کنم می بینم یک جای کار لنگ می خورد. لطفا اخم نکنید و ابروهای تان نبرید بالا که "ای بابا این چی میگه" خیلی زود توضیح می دهم . حقیقت این است که هروقت به مناسبتی نزدیک می شویم ،دلم می گیرد ، حس بدی تمام هفته ی بزرگداشت ها اسیرم می کند و کلافه . مثل همین حالا که رسیدیم به هفته بزرگداشت مقام زن! عجب مصیبتی! هیچوقت فکرکردید درچنین برنامه هایی بیشترازهمه خوش به حال چه کسانی می شود ؟ صادقانه از خودتان بپرسید چه کسانی دراین برنامه ها بیشتر ازهمه بهره می برند؟ مطمئنا درهفته ی زن ، خانمها که سودی ندارند! چرا نگاهت فرق کرد ؟ چرا عصبانی شدی ؟ مگر دروغ می گویم ؟ شاید خیال کردید دادن هدیه های ریز و درشت (البته اگر باشد) برای زنها اهمیتی دارد ؟ هفت روزهمه جا صحبت از مقام زن و مقام مادرو ارزش معنوی زن و مرتبه ای که خداوند برایش گفته است و ... اما خودمانیم کدام بزرگداشت مقام زن همراه با خدمات و تسهیلات زندگی اجتماعی و خانوادگی زن بوده است ؟ درکدام هفته ی بزرگداشت مقام زن ، کسی دستوری داده مبنی بررسیدگی بیش ازموعد به پرونده های زنانی که فقط وفقط به علت حجم بالای کار دردادسراها و دادگستری ها سالهاست سردرگم و کلافه مانده است؟. درکدام هفته ی بزرگداشت مقام زن ، مسئولین دست اندرکاربهداشت طرحی آماده کردند تا دراین هفته کلیه زنان ومادران رایگان معاینه شوند ویا اگر مشکلی هست ، درمان گردند؟ درکدام بزرگداشت مقام زن برنامه ای ریخته شدبرای سفرهای کوتاه وبلند زیارتی وسیاحتی تا زنانی که در گذرازمیان سالی هستند و پشتوانه ی مالی هم ندارند از زمان باقی مانده عمراستفاده بهینه ولذت بخش داشته باشند، ؟ درکدام بزرگداشت مقام زن مقرر شد ادارات روزی را اختصاص دهند به بانوان وراه انداختن کارانها ؟ البته تمام این گره گشایی ها شامل حال مادران هم می شود . شاید خیال می کنید آدمی عقده ای هستم که دراین هفته ی بزرگ هدیه ای چیزی ازکسی نمی گیرم !؟. برای همین است که دلم اینقدر پراست ؟ اما این نیست ،اصلا این نیست ،چون ترجیح می دهم بجای اینکه در یک روز خاص پسرم یا دخترم یاهمسرم مجبور باشد تحت هرشرایطی خودش را ملزم کند هدیه ای بگیرد ، در طول سال، با کلامی محبت آمیزو یا دیداری ناگهانی ، وسپاسی غیر منتظره شگفت زده ام کند. اینکه هرسال همان حرف های گذشته تکرار شود و زن را تا اعلا علیین بالا ببرند و بلافاصله بعد از آن یکهفته همه چیز فراموش شود . جای بسی تاسف است . بهتر نیست بجای تعریف و تمجید های تکراری وشفاهی ، دراین هفته ی مقدس که به واسطه ی میلاد گل خوش بوی پیامبر، نام گذاری شده است ، کاری متفاوت برای زن انجام شود تااثرش برای همیشه در خاطرات عمرشان باقی بماند ؟ نظر شما چیست ؟ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391به قلم: نجمه مولوی ™
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391به قلم: نجمه مولوی ™
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391به قلم: نجمه مولوی ™
23:48 بزرگداشت مقام معلم
شنبه نهم اردیبهشت 1391به قلم: نجمه مولوی ™
23:16 نفرت و عشق شاید دلی برای دلی تنگ می شود وقتی که عمق حادثه کم رنگ می شود وقتی که جای کینه ورنج وفراق ودرد بغضی زشوق توی گلوچنگ می شود وقتی که ردخنجربی التیام دوست باپوششی زمهروصفا رنگ می شود وقتی که زخم کهنه وسوزان سینه ای باشوق وشورومستی هماهنگ می شود شاید تنی برای تنی تند می طپد شاید دلی برای دلی تنگ می شود
شنبه دوم اردیبهشت 1391به قلم: نجمه مولوی ™
23:9 غروب زیبای تابستان ![]()
شنبه دوم اردیبهشت 1391به قلم: نجمه مولوی ™
23:4 مرگ عروسک عدد چهار روي كيك هر لحظه كوتاه و كوتاهتر ميشد. قطراتِ رنگي شمع، آرام و بيصدا سطح شيريني را ميپوشاند. دخترك گاهي به آب شدن شمع نگاه ميكرد و گاهي به عقربههاي ساعت كه جفت شده بودند روي هم. از مادرش كه آرنجهايش را ستون كرده بود زير چانهاش پرسيد: - ساعت چندِه؟ زن جواب نداد. صورتش توينور بنفش مهتاب رنگپريدهتر مينمود. مات نشسته بود و به صداي بوقهای پشت سر هم ماشينهای عروسکشان گوشميداد. دختر دوباره پرسيد: - مامان! ساعت هشت شده؟ - چي؟ - ميگم ساعت هشت شده؟ بابا گفته بود ... . زن گوشنميداد. همۀ حواسش رفته بود لابلاي تورها و عطر گلها و هلهلة مهمانها. به صداي افتادن چيزي، حباب خيالش تركيد. سر دخترك بود كه يك وري افتاده بود روي ميز و موهايش، نرم ريخته بودند توي پيشانياش و خوابش برده بود. صداي ماشينهاي عروس دور و دورتر شد. ديگر هيچ صدايي شنيده نميشد، جز لخ كشيدنهاي مردي سيگار بهدست كه درِ خانه را محكم به هم زد و روي اولين پله ايوان افتاد. جعبه خرس عروسكي روبانزده، زير زانوهايش مچاله شد.
شنبه دوم اردیبهشت 1391به قلم: نجمه مولوی ™
زن از خودش پرسید :چه فرقی می کرد اگرنمی دانست که آقای قهرمان صیرت کارمند بازنشسته ی شرکت هوایی تجارت ایر تور ، درزمان اشتغال به کار می توانسته هرفصل یکبار ازبلیط مجانی رفت و برگشت خارج ازکشوراستفاده کند ،با حال که میداند؟ میداند چون اصولا این برنامه جزو سهمیه ی هرکارمندی محسوب میشد . وآقای قهرمان صیرت بدون هیچ دلیلی ، نه تنها ازاین سهمیه استفاده نکرده ، بلکه هیچ گونه اقدامی هم مبنی بر تبدیل اش به وجه نقد یا مبادله با کالاهای اساسی هم انجام نداده است . ویا اینکه اصلا فایده ای داشت که بداند آقای قهرمان صیرت درتمام عمرش هرگز عاشق نشده و دلش برای دیدن کسی هم پر نزده است ؟شاید خیال می کرد اندیشیدن به خانواده و تامین نیازهای ریز و درشت آنها چیزی جزعشق نمی طلبد ؟بعد به خودش دلداری داد و فکر کرد" خب آدمها اینجوری هستند دیگر ! بعضی هاشان آنقدرمهربان و با محبت اند که مثل کنه مدام به افکارو اندیشه ی دیگران می چسبند واز کمترین حرکتی ، بلافاصله شروع به پیش داوری و داستان سرایی می کنند و برخی هم مثل قهرمان صیرت ، نه از دیدن کسی ، چشمهایشان برق می زند و از ندیدن کسی دلشان تنگ می شود"بعد.انگار کسی نیشگون اش گرفته باشد از خودش پرسید: "حالا توی این حیر و ویر قضیه عشق و عاشقی را چرا وسط کشیده است "؟. ویا حتی اینکه چه سود داشت نمی فهمید شرکت هواپیمایی تجارت ایر تور ، طبق قانون داخلی خودش، پس ازبازنشستگی ،علاوه برآنچه که قانون ، مصوب کرده بود ،هرکارمندی می توانست چنانچه بخواهد تقاضا کند تا ازدوبرابرحقوق بازنشستگی جاری درهر فصل هم برخوردار شود ؟ با حالا که فهمیده است ؟ اصلا دانستن این حقایق نه چندان خوشحال کننده ممکن بود چه تغییری دروضع موجودمی بدهد؟برای او که خستگی تمام سالهای زحمت کشی پا به پای قهرمان صیرت ، همچنان درتن اش نوسان داشت و حتی بعد از تمام شدن فرصتهای فعالیت و کم شدن توانایی و آمدن قدم به قدم دردهای دوست نداشتنی هم، از شرشان خلاص نشده بود . زندگی اش همانی بود که از پنجاه سال پیش شروع شده بود. با همان پله های کم عرض وبلندی که چهارپیچ می خورد تا می رسید به آخرین طبقه ودرب خاکستری رنگی که روز اول اش ازآسفالت خیابان چهلم که دقیقا سه خیابان پایین تربود هم ، صاف تر و یک دست تر بود . حالا شیارهای ریزودرشت عمیق و نیمه عمیق را توی آغوشش جا داده است ،شاید دلیلش نزدیک بودن خانه به خیابان چهل وسوم وقرارگرفتن آن دربالاترین نقطه ی ساختمان بود ، که هیچ انگیزه ای درنقاش ها بیدارنمی کرد و او مجبور بود همانطورکه شاهد کم رنگ شدن دیوارها و زنگ زدن لوله ها وشکستن کاشی ها هست ، شیار شیار شدن درب ورودی را هم تماشا کند. گاهی آدم حس می کند کلاهی گشاد و گود را گذاشته اند روی سرش که تا گردنش را پوشانده است و درست است که نه چیزی می بیند و نه می شنود ولی اقدامی هم برای رها شدن از شرش نمی کند ، چرا که خیال می کند همین که کلاه را بردارد هزارچشم گرد شده ازتعجب وهزارلب باز شده به پوزخند منتظرش هستند تا شاهد آزادی اش از آن کلاه گشاد باشند . آخرین باری که عصا زنان به همراه قهرمان صیرت توی پارک نزدیک خانه شان نشسته بود ،متوجه آن تابلوی کذایی شد. تابلوکه با خطی سیاه توی یک زمینه ی سفید نوشته شده بود کمی آنطرفتر، پشت ساقه ی کلفت سپیدارروی دیواری آجری ، که این و آنجا لبه ی آجر هایش ریخته بود ، با میخ طویله های فولادی وبلند محکم شده بود به دیوار..اول اش خیلی دقیق نشد چون این روزها چشمانش حتی بزرگترین فونت کلمات را هم به سختی می بیند ولی از آنجا که درخت اورا یاد روزی انداخت که باغبان جوان شهرداری ، قلمه های تازه و زنده ی سپیداررا دسته دسته از توی فرقون برمی داشتن و هردومتر به دومتر، می کاشت ، آهی کشید و رفت طرف همان درختی که تابلو نزدیک اش بود . دستی به بدنه ی زبرو نا صاف درخت کشید ونوازشش را آنقدر ادامه داد تا قهرمان صیرت هم به او پیوست، زن نگاهی به تابلو انداخت که رویش نوشته بود " کانون بازنشستگان شرکت هوایی تجارت ایرتور "و با حیرت پرسیده بود : - ببینم مگه شرکت شما کانون بازنشسته ها داره ؟ - چی داره ؟ و گوشش را آورده بود جلو . - اینها نیگا کن ، توی این تابلو نوشته - کو کجا ؟ و چشم هایش را ریز کرده بود وعینک اش را هی داده بود بالا و هی پایین. همه اش همین بود . به همین سادگی ، چند روز بعدش رفته بود تا سر وگوشی آب دهد و گفته بودند برای جلسه بعد که هر سه ماه یکبار برگزار می شود دعوتش خواهند کرد وهنوز سه ماه نشده بود که قهرمان صیرت عمرش را داده بود به شما . سخن گوی جلسه ، داشت در باره ی خدمات و تسهیلاتی که شرکت برای باز نشسته هایش سال به سال برنامه ریزی می کند ، توضیح میداد ،وزن که دیده بود از این نمد قبایی برایش بافته نمی شود،با احتیاط و آرام ازسالن زده بود بیرون ، وعصای آلومینیمی چهارپایه اش راکه پیچ یکی شان هم کمی شل شده بود، گرفته بود دست راست و دست چپ را سایه بان کرده و به سختی ،آخرین اطلاعیه تابلو اعلانات را می خواند: " بازنشسته های عزیزمی توانند برای دریافت تسهیلات سفربه اتاق 50 مراجعه کنند "و زیرش کمی ریزترنوشته شده بود:( این بخشنامه شامل حال مستمری بگیران محترم نمیشود). یکشنبه بیستم فروردین 1391به قلم: نجمه مولوی ™
21:29 ریشخند
یکشنبه ششم فروردین 1391به قلم: نجمه مولوی ™
|
||||
|
copyright 2011© : totiayedel |